|
یاد دارم یک غروب سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهر بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا سفره خالی میخرید ؟!

پ ن: تولد وبلاگمه ... البته با دو روز تاخیر... سه ساله شدنش مبارک. این وبلاگ با من بزرگ شد. هیچ کس، هیچوقت نمیتونه کاری کنه که من حذفش کنم!
اوج تنهايي هادي در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388، ساعت 22:2
|
|