|
یادم میاد، یه شب تابستان، رو پشت بوم پاسگاه مرزی تیله کوه. با هزار بدبختی میرفتم رو پشت بوم همون نقطه ای که موبایل آنتن میداد! دو نفرو نگهبان میذاشتم تا بتونم قاچاقی با موبایل حرف بزنم. بعد از چند شب موفق میشدم باهاش حرف بزنم. این همه عذاب واسه شنیدن کلمه هایی مثل: حالم ازت به هم میخوره. ازت متنفرم و ... شب و روزها میگذشت و من داغونتر میشدم. خسته از عالم و آدم خسته از زندگی کردن. داغون بودم. خسته بودم. داغون تر شدم با دروغ سرطانش ...
خدایا تو خیلی خوبی... خوبتر از اون چیزی که من فکرشو میکردم... اصلا خوبی تو تو مخ من نمیگنجه. خیلی مخلصیم به مولا
یعنی تو اون شرایط من، دروغ ننگین سرطانش چطور میخواست تموم بشه؟!
خدایا شکرت که منو با یکی دیگه آشنا کردی. خدایا ازت ممنونم. فقط کمکم کن آدمی باشم که بتونم لیاقت با اون بودن رو داشته باشم.
زندگیم تا الان همش بوده عذاب و بس، یاد گرفتم که برم جلو عصا به دست
حس میکردم که به انتها رسیده طاقت، خودمو رها کردم و زدم به سیم آخر
فکر میکردم تموم شده دیگه دوره پاکی، وقتی دیدمت فهمیدم تو این کره خاکی
میشه هنوزم دوست داشت و عشق نمرده، فهمیدم اینو که زندگیم چشم نخورده
من عشقو با تو میخوام چونکه تو دل بقیه مُرد، این دل ساده ام شکست و بخیه خورد
باید که نور این دلم حالا بتابه روتو، عوض نمیکنم با غریبه یه تار موتو
پ ن: وقتی خدا یه چیزی رو ازت میگیره یه چیز بهتر تو دامنت میذاره!
پ ن: خوشحالم با تمام این حرفا جلوش خراب نشدم!
پ ن: ازم خواسته دیگه چت نکنم. منم برای اثبات دوست داشتنم باید یه قدم بردارم. خداحافظ یاهو مسنجر...
اوج تنهايي هادي در سه شنبه 27 مرداد1388، ساعت 22:44
|
|