|
سلام. خوبین ؟ سال هشتاد و هفت هم با تمام بدیهایی که واسه من داشت گذشت و تموم شد و حالا داریم وارد سال جدید میشیم. حس خاصی ندارم فقط از خدا میخوام سال جدید سال خوبی واسم باشه و مثل سال قبل انقد ضدحال نخورم. پارسال این موقع ها تو برجک بودیم. من و ساسان و مسعود تقی پور و سرگروهبان صیدمحمدی. یادش بخیر چقد زود گذشت. یه سفره هفت سین ساده چیده بودیم... خوش به حال اون موقعه. دور از این شهر تو دل بیابون سفره هفت سین پهن کرده بودیم که یه دوهزار تومنی هم عیدی از صیدمحمدی گرفتم که هنوز دارمش. این هم خلاصه ی سال تحویل پارسال که تو دفترخاطراتم نوشتم:
امروز اولین سال هشتادوهفته. امسال خونه نیستم. الان تو برجک یه سفره هفت سین ساده و قشنگ پهن کردیم در حالیکه پانزده دقیقه مونده به سال تحویل. پریروز ساسان رفت تو شهر و یه خرده وسائل آورد و دیروز هم من با مهندس عزیزی رفتم. الان سرگروهبان صیدمحمدی ساسان و مسعود کنار سفره نشستند و منتظرند که من هم برم. ارتشی ها هم بیرون روی سنگرشون سفره انداختند. اما سفره ما یه چیز دیگه اس ...
ساسان: سال نو مبارک. مسعود: انشالله زودتر به کارت پایان خدمت و اون چیزی که تو دلته برسی. سرگروهبان صیدمحمدی: سال نو رو خدمت برادر عزیزمون تبریک عرض میکنم. ساعت نه و ده دقیقه صبح ...
این هم از خاطرات پارسال من که دور از خونه و خونواده ام بودم...
امروز صبح هم با رفیقام رفتیم و آخرین قلیون سال هشتاد و هفت رو زدیم و برگشتیم خونه...

توی این روزای آخر سال هشتاد و هفت خیابونا خیلی شلوغ بود. اما تو این شلوغی من چیزهایی دیدم و دلمو سوزوند که هیچ کس ندید. زن بیچاره ای که یه کیسه برنج خریده بود واسه عید و کیسه تو خیابون پاره شد و برنجش ریخت رو زمین و گریه کنان نشسته بود و با دست برنجشو جمع میکرد. مادر جوونی که دختر سه چهار ساله شو گم کرده بود. دختر جوونی که تو پارک شاهد روسری میفروخت
و ...
عیدتون مبارک، انشالله سال خوب و پربرکتی پیش رو داشته باشین. براتون آرزوی بهترینها رو دارم. تعطیلات خوش بگذره
یاعلی مدد...
پ.ن: یک ساعت و هفت دقیقه به تحویل سال ۱۳۸۸
پ.ن: به گذشته برمیگردم به سراغ خاطراتم ، تازه میشود دوباره از تو داغ خاطراتم ...
اوج تنهايي هادي در جمعه 30 اسفند1387، ساعت 14:6
|
|