|
به جز خاطرات سربازیم خیلی وقته چیزی با خودکار ننوشتم...
خودکارو برمیدارم، همون خودکاری که عزیزترین کسم بهم هدیه داد...
شروع میکنم به نوشتن... خب چی باید بنویسم ؟!
نمیدونم چیزی به ذهنم نمیرسه ... می نویسم تنها... چرا ؟!
خیلی تنها شدم ...
خداجون زودتر خوبش کن. شفاش بده
خودکارو از رو کاغذ بلند میکنم. یه خرده به کاغذ نگاه میکنم
مچالش میکنم و میندازم تو سطل ...
اوج تنهايي هادي در جمعه 4 بهمن1387، ساعت 18:12
|
|