|
من به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست
عزیزانم اگر شیر و شکر غربت بنوشید
به خدا به مانند گدایی وطن نیست !
سلام به شما دوستای گلم. حالتـــون خوبه ؟ آخ که چقد دلم واسه شما و وبلاگم تنگ شده بود. واقعا باید از اونایی که در نبودم به وبلاگم سر زدن تشکر کنم. اونجا که بودم همیشه به یاد وبلاگ و دوستانی چون شما بودم. من یه پنج شش روزی میشه که اومدم مرخصی، ولی حسش نبود وبلاگو آپ کنم. محرم هم که اینجا نبودیم ولی اونجا که بودم یه چیزایی تو دفترم نوشتم...
امروز 29 دی 1386 _ روز عــاشـــورا
امروز روز عاشوراست و ما تو برجکیم و این روزها رو با یه رادیوی کوچیک سپری میکنیم. الان رضا و پورنگ و سرگروهبان کرمی اینجا هستند و رادیو هم داره نوحه میخونه. بهنام هم بالای برجک داره سیگار میکشه. همه حالمون گرفته و دوست داشتیم الان تو شهر بودیم. من که بدجوری دلم گرفته و عاشورای سال گذشته رو تو زهنم تجسم میکنم. کاش الان خونه بودم !
ســری بر روی نیـــزه بلنـــد است در برابر زینــب خـــدا کنـــد کـه نباشد ســر بــرادر زیـنب 
29 دی 1386 _ دهم محــرم _ روز عـاشـورا _ سـاعــت 10.00
اینا چیزایی بود که روز عاشورا تو دفترم نوشتم. البته هفتم محرم هم چیزای جالبی نوشتـــیـــم ولی خب طولانیه منم حسشو ندارم تایپ کنم. پس بی خیال میشیم. فردا هم که بیست و دوم بهمنه و ما قرار گذاشتیم فردا با بچه ها بریم کوه. البته اگه حســش باشه ! خدمت حس همه چیو ازمون گرفته.

اوج تنهايي هادي در یکشنبه 21 بهمن1386، ساعت 11:36
|
|