|
سلام دوستان عزیزم. خوبین ؟ من اومدم مرخصی ...
قبل از هرچیز از تمام عزیزایی که لطف کردن و به من سر زدند تشکر میکنم ، خوشحالم که منو از یاد نبردین.
خوشحالم که احمد و فرهاد (دوستان دوره آموزشی) رو تو این مرخصیم دیدم. واقعا دلم براشون تنگ شده بود. بیشتر از همه دوستام واسه میثم و مهرداد و حامد دلم تنگ شده بود... (البته بیشتر از همه دلم واسه عشقم تنگ شده بود). بعدش واران که اون چرت و پرت ها رو تو پست قبلی گفته بودی، ببین اینبار میام و اون کافی نتت رو تو سرت خراب میکنم. امتحانش هم مجانیه !!!
خب از سربازی بگیم ؟! چیز خاصی نیست که بخوام دربارش حرف بزنم... فقط باید بگم دعا کنید سالم برگردم!
روزگار واقعا داره سریع میگذره! الان پنج ماه از سربازی من گذشته، انگار همین دیروز بود... کلا بچگی ها و دوره مدرسه و هنرستان و اون موقع که میرفتم سرکار، واقعا عجیب زود گذشت. به قول معروف: این قافله عمر عجب زود میگذرد...
یه مدت میگفتیم:
مهرداد، میثم کجاست ؟! میگفت نمیدونم... منم میگفتم برو دوچرختو بیار بریم دنبالش
میثم، مهرداد کجاست ؟! میگفت نمیدونم، فکر کنم رفته مدرسه ... برو موتورتو بیار بریم دنبالش
حامد کجاست؟! چند روز پیش رفت ساوه! دانشگاه...
مهرداد از میثم میپرسید: هادی کجاست ؟! فکر کنم هنرستانه! با ماشین میریم میاریمش
بعد از مدت کوتاهی ... فکر کنم هادی سرکاره!
هادی: داوود چند ماهه رفته سربازی؟ ... داوود چند ماهش مونده؟!
مهرداد: هادی و میثم هم رفتند سربازی!
میثم : هادی کی میای مرخصی؟! یه جوری ردیفش کن مرخصیمون بخوره به هم!
میثم : مهرداد کجاست؟! مهرداد رفته سرکار!
داوود چند ماهش مونده؟! چهار ماه! حامد داره درسش تموم میشه و میخواد بره سربازی!
چقـــد زود گـــذشــت ...
یه چیز مهم: من محـــــــــــــــــــــــــــــرم خونه نیستـــــــــــم :)) خیلی ضد حاله.
خب من فعلا برم بازم میام آپ میکنم... یــــــا علــــــــــــــی مـــــــــدد ....
افســـــوس ز بیـــداد جفـــــــــا، بال و پـــــــرم ســـوخـت
چـــون شمــع شـب افـــروز تـا بـه ســـرم ســــوخــت
فــــرق مـــن و پـــروانـــه در ایـــن بــــود بـــه عـــالـــم
که پــــروانـــه پــرش ســوخت ولـی مــن جـگـرم ســوخت
اوج تنهايي هادي در چهارشنبه 7 آذر1386، ساعت 22:16
|
|