|
سلام. خوبین ؟
قبل از هرچیز شهادت جانسوز امیر مومنان، امام علی (ع) رو به تمام شیعیان جهان تسلیت میگم.
خب شما چطورین؟ نماز و روزه هاتون قبول باشه ایشالله. خیلی دلم واسه شما و وبلاگم تنگ شده بود. بهتون گفته بودم که سربازیم افتاده کرمانشاه. خب آره افتاد کرمانشاه، اما نه خود کرمانشاه! افتادم مرزی ترین نقطه ممکن. تقریبا جزو قصر شیرین حساب میشیم. حالا اینا رو ول کنید. امروز یه اتفاق خیلی مهم افتاده! قدیما خیلی از پاییز بدم میومد. این حس تقریبا از سال اول دبیرستان تو قلبم به وجود اومد. اون موقع مدرسه مون ته یه کوچه باغ بود. اول روزایی بود که من خیلی عوض شده بودم و غروبا وقتی از تو اون کوچه رد میشدم به گذشته هام فکر میکردم و خش خش برگا عصابمو خرد میکرد دلم میخواست همون هادی بشم و ... ولی یه اتفاقایی افتاد که پاییزو برام مثل بهار کرده. مثل امروز! امروز تولد گلناز عزیزمه! امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه. امروز روزیه که خدا یکی از فرشته هاشو واسه من فرستاده! واقعا از خدا ممنونم که تو همچین روزی گلناز عزیزو آفرید که من تنها نباشم. از همینجا هم تولد عزیزمو بهش تبریک میگم.
گـــلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز جـــــــــــــــــــــــــــان تــــــــــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــــــــــــدت مــــبــــــــــارکــــــــــ
خیلی دوست داشتم امروز خونه باشم و خدا به حرف دلم گوش کرد و اصلا نفهمیدم چطور بهم مرخصی دادند. چهارشنبه صبح ساعت چهار تا شش رو برجک نگهبان بودم. بیسیم هم پشت سرم بود. دقیقا تو فکر امروز بودم که یهو از گروهان به پاسگاه مرزی ای که برجک ما زیر نظرش بود اعلام کرد:
پنجاه و یک (پاسگاه) از علی (گروهان) ... پنجاه و یک به گوشم ... پنجاه و یک این کبوتر هادی ملک نیا خانه ی شماست ؟! بله علی جان این کبوتر خانه ی ماست! پنجاه و یک لطف کنید فردا این کبوترو مثبت خانه ما کنید چون مریم شکلاتی (مشکلات) داره میخوایم مثبتش کنیم موقعیت مریم رضا (مرخصی)
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. ساعت پنج صبح ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باور کنید فکر میکردم دارم خواب می بینم، اصلا باورم نمیشد. خلاصه ما رفتیم گروهان و چهل و هشت ساعت مرخصی بهم دادند و چون ما تو مرز هستیم دو روز هم تو راهی دادن یعنی شد چهار روز! و من فردا باید برم. نمیخواستم به گلناز بگم که فردا میرم، به خاطر اینکه امروزشو خراب نکنم ولی نشد. میخواستم بهش نگم و برم، بعد از اونجا بهش زنگ بزنم بگم که رفتم.
خب حالا از سربازی بگم. تو پست قبلی گفته بودم که با پارتی بازی میفتم مبارزه با مواد مخدر! خب کار این پارتی ما درست نبود و من افتادم مرز. اونم چه مرزی! دقیقا سیصد و پنجاه متر تو خاک عراقیم و با برو بچه های پ پ ک و پژاک دست و پنجه نرم میکنیم :دی. خب حالا از برجک مرزی هوان بگم براتون. این برجک یه ساختمان گرد و دایره ماننده که از سنگ های بزرگ سفید درست شده و دو طبقه اس. کاملا شبیه به قلعه شطرنجه. از بالای برجک که نگاه کنی خیلی راحت بدون دوربین پاسگاه و روستاهای عراق معلومه! اینا رو هیچ کدوم از اعضای خانوادم نمیدونن!!! اصلا نمیخواستم به گلنازم بگم ولی از دهنم پرید و گفتم بهش. نمیخواستم نگرونشون کنم. اونجا یه خر داریم، اسمشو نمیگم ولی خیلی باحاله ما با اون خر میریم خوار و بار (به قول بیسیم چی ها خواهر برادر) میاریم. مردم میرن سربازی رانندگی یاد میگیرن من خرسواری یاد گرفتم. یه موتور تریل هم داریم که خیلی توووووپه. خب خلاصه من فردا میرم و تقریبا چهل یا چهل و پنج روز دیگه یه مرخصی درست و حسابی میام. مثلا هجده یا نوزده روز! یکی از دوستام تو کاخ صعدآباد تهران خدمت میکنه ولی هر صد یا صد و ده روز هشت روز بهشون مرخصی میدن! خب پنج روز دیگه هم سالروز یه اتفاق شیرین و خیلی مهمه که تو زندگی من افتاد. سالروز آشنایی من و گلناززززززززززز. هجدهم مهر (روز عشقمون) اما حیف که دیگه اونروز خونه نیستم. به خاطر همین، همین الان این روز عزیزو به گلناز عزیزم تبریک میگم. هجده مهر عشق ما دوساله میشه و میره رو به سه سال! امیدوارم این عشق آتیشی ما ابدی بشه. خب دیگه چی بگم؟! میخوام اندازه تمام این روزهایی که نبودم و اندازه تمام روزایی که نیستم حرف بزنم. آها صدرنشینی پرسپولیس رو به همه طرفداراش تبریک میگم. آهاااااااا شیرین فراز ما ششمه استقلال دهم .......
از تمام عزیزایی که تو پست قبلی نظر گذاشتن ممنونم. به خصوص اونایی که به خاطر خودم به وبلاگم سر میزنن مثل ... ولش کن اسم نمیارم. دیگه کم کم رفع زحمت کنیم. واقعا خوشحال شدم. بازم تولد گلناز عزیزو بهش تبریک میگم. شما هم تبریک بگین دیگه. در آخر یه متن زیبا و البته خیلی غمگین که همین الان تو وبلاگ "هیچ کس " دیدم میذارم و تا چهل پنجاه روز دیگه یاعلی مدد... (منو فراموش نکنین)
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستد از هم جدا باشند به خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا همديگر را امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف شکسپير بر مي خورند:
" عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده"
شکسپیر هم بعضی وقتا کار دست آدم میده ها
اوج تنهايي هادي در جمعه 13 مهر1386، ساعت 13:15
|
|