|
سلام عزیزان. خوب هستید ؟ امیدوارم هرجا هستید، خوب و خوش و سربلند باشید.
تو پست قبلی گفته بودم که آموزشی تموم شد و شب و روز آخرش چطور بود. خب بالاخره روز تقسیم رسید و ما بازم رفتیم پادگان. متاسفانه اون چیزی که میخواستم نشد، یعنی دوست داشتم بیفتم تهران اما نشد. هشتاد درصد هم خدمتی هام افتادن تهران ولی من افتادم شهر خودمون (کرمانشاه). گفتن شنبه (فردا) خودمو معرفی کنم به ناحیه انتظامی کرمانشاه که اونجا تقسیم بشم و بیفتم حالا یا کلانتری یا یگان امداد و ... خلاصه من خبردار شدم به خاطر اتفاقایی که تو غرب و شهر و استان های اطراف کرمانشاه افتاده میخوان همه رو بدن روانسر و پاوه و ... خلاصه ما هم برای اولین بار تو زندگیمون فکر پارتی بازی به سرمون خورد. خلاصه بگم اگه کار این پارتی ما درست باشه میفتم ستاد مبارزه با مواد مخدر. خب بگذریم.
تعداد خیلی کمی مطالب وبلاگ منو کامل میخونن، شاید به سه نفر نرسه. یکی از همین عزیزا یعنی نسترن خانم ازم خواسته بود که از شوخی های تو پادگان (آموزشی) بنویسم، منم با کمال میل این کارو انجام میدم. ما شوخی های زیادی داشتیم که نمیشه همشو گفت! مثلا کوچیکترین شوخیمون این بود که ساعت دو نصف شب یه بطری آب سرد خالی میکردیم رو بچه ها. یا میرفتیم کسایی که نگهبان بودنو به هر نحوی شده میترسوندیم. همین الان یه خاطره از شوخی هامون یادم افتاد که همونو به صورت تقریبا کامل مینویسم:
من و فرهاد و سجاد و احمد و داوود و سلیمان یه گروه بودیم تقریبا (موقع شوخی کردن). به بچه های برزیلی معروف بودیم و وحید و هادی حیدریان و جمال و حمزه و سه چهار نفر دیگه هم یه گروه! یه روز من و فرهاد و سلیمان رو تخت من نشسته بودیم (تخت من بالا بود) که یهو دیدم وحید اینا دارن کرم میریزن و میخوان بازم از اون شوخی ها بکنند. داشتن میومدن به طرف ما که من رفتم زیر تخت (رو زمین) قایم شدم. پنج شش نفری فرهاد و سلیمان رو گرفتند و به شوخی اونا رو میزدن که سلیمان لو داد که من زیر تختم. اونام اومدن که منو در بیارن منم با تمام قدرت زیر میزا سینه خیز میرفتم تا از دستشون فرار کردم و رفتم بیرون. تو این شوخی ها فرار کردن خیلی ضایع بود به خاطر همین من برگشتم تو آسایشگاه. فانوسقه مو (یه جور کمربنده) در آوردم و گرفتم دستم و میرفتم رو به ته آسایشگاه. هرکس ازشون میومد جلو میزدماااااا یه پنج دقیقه ای با فانوسقه ساکتشون کردم که یهو از پشت منو گرفتن و هفت هشت نفری ریختن رو سرم و بلندم کردن منم هنوز فانوسقه تو دستم بود و از اون بالا میزدمشون که یهو آهن فانوسقه خورد تو سر جمال و خون تا نوک پاش ریخت ... این هم یه جور شوخی سربازا
یه بارم همین جمال خوابیده بود، منم خوابم نمیبرد گفتم چیکار کنم؟! رفتم سراغ جمال و موی تو سینه شو گرفتم و با تمام قدرت کشیدمش، وای صدای فریاد جمال تا ته پادگان رفت... خب تموم دیگه.
این هم نظری که احمد تو پست قبلی برام گذاشته بود:
هادی کجایی ببینی حالم ویفر شد اینقدر زر زدی. همش رمانتیک حرف زدی از سربازی حالا کجایی ببینی... یکیمون افتاد مغرب ..یکیمون افتاد شمال غربی.اما یه آرزویه خوب واست میکنم ..اونم اینه که یه متهم از دستت فرار کنه
موفق باشین. مرسی از همه کسایی که تا آخر میخونند. یاعلی مدد...
اوج تنهايي هادي در جمعه 23 شهریور1386، ساعت 18:51
|
|