|
سلام. میخوام بنویسم امشب ! بغض گلومو خشک کرده .
... خب رفتم یه لیوان آب خوردم . امشب از اون شباییه که دلم بدجوری گرفته!
دلم هوای قدیمو کرده! چه روزگاری داشتیم واسه خودمون. یادش بخیر، واقعا یادش بخیر
بهترین روزای زندگیم چه زود گذشت. بازم اشکم داره میریزه! خواهشن نگین مرد که گریه نمیکنه! چون دیگه حالم از این جمله ی مسخره به هم میخوره. دلم واسه خاطراتم تنگ شده.
واسه خیلی چیزا دلم تنگه . شاید باورتون نشه اما الان تو بدترین حال ممکنم.
دلم یه رفیق با صفا میخواد رفیقی مثل دوره هنرستان! کنعان ، مهرداد هاشمی ، محمد ، شاهین ، رضا و یزدان و ...
دارم دیوونه میشم. یه چیزی رو مطمئنم، اونم اینه که من الان نباید اینجا میشدم.
این زندگی حق من نبود. مگه چیکار کردم؟! جرمم چی بود ؟! من این زندگیو نمیخوام
لطفا نگین خدا رو شکر کن چون از تو بدتر هم هست ! گوشم از این حرفا پره
هر ثانیه از زندگیم مثل یه سال میگذره. دوست دارم الان پانزده سالم بود
دلم میخواست منم مثل بقیه ...
هیچی ولش کن . چه فایده ای داره بگم ؟!
با اینکه دیگه قدرت ندارم بازم این جمله رو تکرار کنم اما بازم میگم
خـدایـا شکــرت ... خداجون کمکم کن ، فقط تویی که میتونی کمکم کنی !
دارم داغون میشم . نمیدونم چمه .یه حس عجیب دارم . یه حس دلتنگی شدید
دلتنگی برای همه چیز
برای گذشته ها
برای دوستام
برای ........................................... خدایا کمکم کن ... دستمو بگیر

اوج تنهايي هادي در سه شنبه 7 فروردین1386، ساعت 22:45
|
|