|
سلام. خوبین ؟ ببخشید که انقد دیر آپ کردم
برای این آپ یه شعر آماده کرده بودم ولی اونو نمیذارم، میخوام ماجرای اتفاقی که دیروز تو تقاطع کارمندان(کرمانشاه) واسه من و دوستام افتاد رو بنویسم.
خونه نشسته بودم میخواستم آن بشم که میثم زنگ زد به گوشیم و گفت بیا دم در بریم یه دوری بزنیم. منم رفتم و میثم با ماشینش (آردی) اومد و رفتیم دنبال مهرداد. یه خرده چرخیدیم و میثم گفت بریم طاق بستان یه قلیون بزنیم. سه راه مسکن بودیم که یهو پشت سرمونو نگاه کردم دیدم الگانس نیرو انتظامی پشت سرمونه! گفتم میثم صدای ضبطو کم کن گشت پشت سرمونه میثم هم یه خرده کمش کرد. ولی هنوز صداش زیاد بود و محسن چاووشی میخوند( ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده ، با تو اگه ... ) که الگانسه ایست داد و گفت آردی سفید رنگ بزن بغل. منم خندیدم و گفتم تف به این شانس میثم بزن بغل! میثم داشت میزد بغل که یهو گاز داد و در رفت گفتم دیوونه چیکار میکنی؟؟؟ گفت هادی هیچی نگو شما نمیدونین چی تو ماشینه !!! خلاصه الگانس داشت ایست میداد و ما هم رو به مسکن میرفتیم که بالاخره میثم گفت تریاک و وافور باباش تو ماشینشه !! منم گفتم پس بدبخت واینسا. داشتیم میرفتیم رو به فرهنگیان و کارمندان هی میخواستم از ماشین بندازمشون بیرون نمیشد! ده دقیقه بود الگانس دنبالمون بود و خداییش میثم عالی میرفت با صد و پنجاه شصت تا تو اون شلوغی. یهنو نمیدونم چی شد که رخ به رخ زدیم به یه پیکان و ماشین تعادلش دیگه دست میثم نبود زدیم به پراید و از پشت خوردیم به یه رنو! وقتی چشمامو باز کردم دیدم پر تو صورتم خونه صد نفر وایسادن بالاسرم دستمو نمیتونستم تکون بدم. دهنم خون میومد دماغم خون میومد.تنها چیزی که میشنیدم صدای آهنگی بود که الانم گوشش میدم تموم بدنم میلرزه! یه پیرمرد کلمو سفت گرفته بود و میگفت سرتو تکون نده. حتی شلوارمم خونی شده بود. مامورا بعد از دو سه دقیقه رسیدن و همه چیو پیدا کردن من هنوز گیج بودم چون شیشه ی جلو با سر من شکسته بود. الان هم که اینا رو تایپ میکنم دماغم شکسته و فردا صبح ساعت هشت باید برم عملش کنم. کتفم هم شکسته. یه ساعت پیش هم شنیدم که مهردادو باز بردن اتاق عمل. میثم رگ تاندوم پاش پاره شد و همه چیو به گردن گرفت و تو صورتجلسه گفت که همش مال خودش بوده! میثم گواهینامه نداره و بیمه هیچکدوم از خسارت ها رو به عهده نمیگیره! خواستم یه عکس از خودم بذارم که هنوز نمیدونم کی با گوشی خودم ازم گرفته. البته سه چهار تا ! ولی چون وحشتناک بودن بی خیال شدم. چون فقط خون معلوم بود!
اوج تنهايي هادي در دوشنبه 7 اسفند1385، ساعت 17:24
|
|