|
سلام دوستان
اومدم بگم که میخوام عوض بشم ! دیگه از این وضع خسته شدم
می خوام تغییر کنم
وقتی چندتا مرد مست یه پسربچه ی گدا رو میگیرن و میزنن دیگه نمی خوام ناراحت بشم و برم ازش طرفداری کنم!
وقتی تو قهوه خونه نشستم و یه دختر سیزده چهارده ساله میاد و به من میگه ... نمیخوام از خجالت سرمو پایین بندازم!
نمی خوام دلم واسه آدم بدبختا بسوزه !!!
خسته شدم . از روزی که یادمه دلسوزی کردم، به فقیر فقرا کمک کردم ولی هیچی ندیدم. هیچی !
وقتی عزیزترین کست مانع رسیدن به بزرگترین آرزوت میشه ، دیگه از بقیه چه انتظاری میشه داشت ؟!
خلاصه اینکه نمیخوام اون هادی سابق باشم. دیگه برام مهم نیست تنها باشم یا نباشم!!!
میخوام بگم تا زنده هستم دیگه عاشق نمیشم !
از اول بهمن ماه هم محرم شروع میشه! از وقتی یه ذره بچه بودم تو مجلس عذاداری امام حسین (ع) بودم
ولی پنج ساله که تو مراسمای محرم ازش یه چیزی خواستم که هنوز بهم نداده ! این رسمش نیست !
ولی ما بازم خاک پای امام حسینیم.خیلی دوست دارم که ده روز محرم رو برم مدرسه ولی حیف سرکارم. یادش بخیر پارسال.
خیلی حرفا تو دلمه که هیچوقت نتونستم به کسی بگم. همیشه دوست داشتم یکیو پیدا کنم و بشینم باهاش درددل کنم
وقتی اون یه نفر هم پیدا میشه باهاش درددل میکنم اما نمیتونم اون حرف اصلی رو بزنم. یه درد سنگین تو دلمه.
سر یه دوراهی بزرگ گیر کردم : دفترچه سربازی بگیرم یا دفترچه دانشگاه ؟!
میخوام برم از اینجا ، به هر بهونه ای که شده! نمیدونم. فکرامو میکنم شاید چند روز دیگه دفترچه سربازی بگیرم.
معلوم نیست.
اوج تنهايي هادي در چهارشنبه 20 دی1385، ساعت 18:43
|
|