|
دیروز کنکور داشتم. با یکی از دوستام قرار گذاشته بودم که صبح زود با بابام بریم دنبالش و بابام ما رو برسونه. رفتیم اونو سوار کردیم بابام ما رو برد حوزه پیاده شدیم و بابام رفت. یکی یکی همه دوستام اومدن. من هم احساس همشونو ازشون پرسیدم و تو دفتر یادداشتم که همیشه جیبمه نوشتم. حالا شما هم بخونیدش:
اول خودم: فقط تو فکر اینم اگه قبول نشم آیندم چی میشه و دوست دارم قبول بشم فقط به خاطر یه نفر(اونی که خودش میدونه)
کنعان: فقط خوابم میاد
سجاد: احساس من در حال حاضر آب روغن قاطی کرده
محمد: خیلی گرممه
حجت: خیلی دپرسم به جون بابام
محمد رضا: احساسم متعادله و خیلی خوشحالم که دوباره هممون دور هم جمع شدیم
حبیب: ایشالله همه بچه های نقشه کشی قبول میشن
بهزاد: اگه نشد همین امسال (منم منظورشو نفهمیدم)
حسن: انشالله همه موفق شوید
سعید: غیر از خودم ایشالله همتون قبولین
رضا: احساسم ؟ رمانتیک و پروانه ای !
سعید زارعی: قلیــــــــــــــــان ...
حسین: قبــــــــــــــــولم
نیما: اوپس اوپس اکــــــــــس پــــــــــــــــاریتیـــــــــه ، بیااااااااااااااا وســـــــــط
اوج تنهايي هادي در جمعه 6 مرداد1385، ساعت 7:15
|
|