|
سلام
دلم گرفته میخواید بدونید چرا ؟ خب بخونید تا بفهمید چرا دل من گرفته. البته دل من همیشـــه گرفته ولی اینبار دیگه با دفعه های قبل خیلی فرق میکنه . دفعه های قبل که دلم میگرفت یه جور دیگه بود. اینبار دلم تنگه واسه خیلی چیزا. واسه هنرستان نمونه مبتکـــــران !
آره. فیلم هنرستان نمونه مبتکران هم تمــــوم شد !
نمیدونم چی بگم.فقط خواستم مثل اکرم دل تنگی خودمو نشون بدم. با خوندن مطالب اکرم در مورد آخرین روز هنرستانشون اشکم در اومد و تموم کارایی که این دوسال با بچه ها انجام دادیم مثل یه فیلم از جلو چشام رد شد. وقتی صفحه نظرات اکرم رو باز کردم اولش نمیدونستم باید چی بگم؟ اما وقتی شروع کردم به نوشتن خیلی شد. بگذریم. الان بدجوری گریم گرفته و کاملا دارم با گریه تایپ میکنم. پس اگه اشتباهی در کلمات دیدید به بزرگی خودتون ببخشید.الان اگه کنعان بود اولش میگفت مرد که گریه نمیکنه حالا بیا اینجا ببینم چی شده !
دو سال با بیست و سه نفر تو یه اتاق نصف روز رو زندگی کردن کم نیست !
دوسال با بچه های بامرامی که خداییش تو رفاقتشون هیچی کم نذاشتند. اره تموم شد.بچه ها همه رفتند و فقط شاید کنعان و محمد واسم بمونند و یزدان ! دلم میخواد اسم همه بچه ها رو ببرم و خاطراتمونو بنویسم ولی میدونم طولانی میشه و در حوصله شما عزیزان نمیگنجه ! ولی مینویسم و سعی میکنم کوتاه باشه. هرچیش هم موند بعدا مینویسم.
از محمد میگم . محمدی که عند رفاقت بود و اولین روز مدرسه (سال دوم دبیرستان) رفاقت و معرفت خودشو بهم ثابت کرد. (بهش میگفتم جان نثار) اگه الان اینجا بود میدونم چی بهم میگفت!
از کنعان میگم. از کنعانی که مثل داداش خودم بود. عشق شادمهر.پسر پاکی که واقعا تنها بود (بهش میگفتیم پیرمرد زحمت کش) چون موهاش خیلی سفید بود.
از یزدان میگم. از یزدانی که هر وقت دعوای رفیقامون بود فقط حرف میزد.اما موقع دعوا خبری ازش نبود (بهش میگفتیم سلمان خان. زن آرایشگر هم بهش میگفتیم) خداییش هیکلش مثل سلمان خان بود!
پوریا(شارخ خان) رضا کبودیان(نظام دوبرره) سیروس(کلاه قرمزی) آرش غلامی(شهید شیرودی) احسان کلهری(سحرناز) فرشید احمدی(محمدعلی فردین) مهرداد(خوشگل پسر) احسان یوسفیان(عشق جواد کاظمیان) بهذاد محمدی(هری پاتر) حسین یعقوبی(خرس مهربون) حجت(حجت خرچهره) سعید زارعی(سعید پیاز) محمدرضا(متال) رضا یاوری(آقای آسوده) و خودم (یادم نیست. ولی محمد خیلی سعی کرد واسم اسم بذاره نتونست)
دلم واسه همشون تنگ شده و تنگ تر هم میشه ! همه بچه ها بچه های با مرامی بودند به خصوص کنعان و محمد. ایشالله خدا همیشه پشت و پناه همشون باشه. 
یادش بخیر من و کنعان با هم میخوندیم : هادی و کنعان که با هم یکی شن یه ملتو حریفن . وای خدایا . کنعان تقلید کیوون (شبهای برره) رو در میاورد کاملا مثل خودش. کنعان دوسال تموم تو گوش من میخوند که بالاخره یه روز میرم دبی و از اونطرف هم جیم میزنم پیش شادمهر 
محمد. دمش گرم خیلی با معرفت بود. مثل کنعان و یزدان و پوریا و مهرداد و ... همیشه موقعی که با چند نفر دعوامون میشد ممد اولین سیله رو میزد تو گوش طرف و اونام دیگه حساب کار میومد دستشون
پوریا دمش گرم. هر وقت میرفتیم تفریح غذامون پای پوریا بود. خداییش طوری جوجه کباب و دنده کباب درست میکرد که آدم میگفت بیست ساله آشپزه !
دیگه خیلی زیاد شد. یه دونه هم آقای رجبی دبیر جغرفیامون که خیلی دوسش دارم بگم و برم. بقیش واسه پست های بعدی.
من آقای رجبی رو خیلی دوست داشتم.دوشنبه ها دو زنگ آخر باهاش درس داشتیم. زنگ اول هم کارآفرینی بود. معلم کارآفرینی خیلی ضدحال بود. یه روز نرفتیم سر کلاسش و رفتیم قهوه خونه و نشستیم قلیون کشیدن . زنگ دوم که رفتیم سر کلاس رجبی. صدام کرد بیرون. گفت قلیونه حال داد؟ از خجالت سرمو انداختم پایین. گفت هادی به مولا یه بار دیگه بشنوم یا ببینم یه بوی قلیون حس کنم دیگه نه من نه تو ! سرمو انداختم پایین و گفتم شرمنده آقا ببخشید.
خب دوستان عزیز در پست بعدی یادگاری که آقای رجبی و پرویزی(دبیر ادبیات) واسم نوشتن رو میذارم. خیلی دلم گرفته. دارم دیوونه میشم. نمیدونم چیکار کنم ! فعلا یاعلی...
اوج تنهايي هادي در پنجشنبه 18 خرداد1385، ساعت 18:42
|
|